سلااااااام

سلام امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد نظر یادتون نره

[ شنبه بیست و دوم تیر 1392 ] [ 22:7 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

میترسم


می ترسم از بعضی آدمها ...


آدمهایی که امروز دوستت دارند و فردابدون هیچ توضیحی رهایت می کنند...
آدمهایی که امروز پای درد دلت می نشینند و فردا بیرحمانه قضاوتت می کنند...
آدمهایی که امروز لبخندشان را می بینی و فردا خشم و قهرشان......
آدمهایی که ام روز قدرشناس محبتت هستند و فردا طلبکار محبتت...
آدمهایی که امروز با تعریف هایشان تو را به عرش می برند و فردا سخت بر زمینت می زنند...
آدمهایی که مدام رنگ عوض می کنند
امروز سفیدند، فردا خاکستری، پس فردا سیاه...
آدمهایی که فقط ظاهرا آدمند ...
چیزی هستند شبیه مداد رنگی های دوران بچگی مان !!
هر چه بخواهند می کشند...
هر رنگ که بخواهند می زنند....
می ترسم از بعضی آدمها ...


برچسب‌ها: جالب و خوندنی
[ پنجشنبه دوازدهم دی 1392 ] [ 15:14 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

.....

نمیدونم چرا یدفعه دلم گرفت موندم چیکار کنم

واسه همین پست جدید نوشتم

[ یکشنبه هفتم مهر 1392 ] [ 21:3 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

دلتنگی ...

[ چهارشنبه نهم مرداد 1392 ] [ 15:51 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

صدای بلبل

اگه شما هم مثل من عاشق صدای بلبل هستید میتونید اسم خودتونو تبدیل به صدای بلبل

کنید خیلی جالبه برای ورود کلیک کنید

حتما سر بزنید


برچسب‌ها: بلبل, صدای بلبل, اسم خود را تبدیل ب صدای بلبل کنید
[ یکشنبه ششم مرداد 1392 ] [ 11:21 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

خطاطی

سلام دوس دارین متنی رو با خط زیبای نستعلین یا معلی یا ثلث و ... بنویسید خب

من ی سایت ب شما معرفی میکنم که خیلی جالبه و میتونید توش خطاطی انلاین کنید

حتما ی سری بهش بزنین برای ورود کلیک کنید

نظر یادتون نره




برچسب‌ها: خطاطی, خطاطی انلاین, نستعلین, زیبایی هنر ایرانی
[ یکشنبه ششم مرداد 1392 ] [ 11:17 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

نقاشی

سلام دوستان خوبین؟؟؟میخوام ی ادرس بهتون بدم که وقتی رفتین تو کف کنین


منم خودم اولش هنگ کردم واقعا بعضی ها تو کشیدن شکل با حروف استادن


خوب اینجا کلیک کنید تا وارد سایت شین


این اثر تو رکورد جهانی ثبت شده ههههه خیلی باحاله


برچسب‌ها: حروف, نقاشی با اعداد, زیبایی, هنر
[ یکشنبه ششم مرداد 1392 ] [ 11:3 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

خدایی

پیش از این ها فک میکردم که خدا خانه ای دارد میان ابر ها

مثل قصر پادشاه قصه ها خشتی از الماس و خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود

ان خدا بی رهم بود و خشمگین خانه اش در اسمان دور از زمین

بقیه در ادامه مطلب نظر یادتون نره


برچسب‌ها: یاری از خدا, خدای بزرگ, شعر خدای بزرگ, شعر زیبا
ادامه مطلب
[ چهارشنبه دوم مرداد 1392 ] [ 14:57 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

خلاصه دانش

دانشمندى در بیابان به چوپانى رسید، به او گفت : چرا به جاى تحصیل دانش چوپانى
مى کنى . چوپان

درپاسخ گفت : آن چه خلاصه دانش ها ي مفید است یاد گرفته ام . دانشمند گفت :

خلاصه دانش ها چیست...


بقیه در ادامه مطلب...نظر یادتون نره


برچسب‌ها: دانش, داستان, چوپات, دانشمند
ادامه مطلب
[ پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 ] [ 12:24 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

ملکه زنبورها

یه چمنزاري بود که خرا و زنبورا توش زندگی می کردند. یه روزي از روزا یه خري براي

خوردن علف به

چمنزار می آد و مشغول چریدن و نُشخوار کردن و خوردن می شه...


بقیه ادامه مطلب...نظر یادتون نره


برچسب‌ها: زنبور, خر, کلیله و دمنه, داستان, داستان زیبا
ادامه مطلب
[ پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 ] [ 12:20 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

تخته سنگ

در زمانهاي گذشته، پادشاهی تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي این که عکس

العمل مردم را...


بقیه در ادامه مطلب...نظر یادتون نره


برچسب‌ها: انتخاب, فرصت, داستان, داستان زیبا
ادامه مطلب
[ پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 ] [ 12:13 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

خاطره

دو مرد بعد سالها در اتوبوس یکدیگر را دیدند و مشغول صحبت شدند...


بقیه ادامه مطلب...نظر یادتون نره


برچسب‌ها: خاطره, زندگی, ارزش, داستان زیبا, داستان
ادامه مطلب
[ پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 ] [ 12:8 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

غذای سگ

توي قصابی بودم که یه پیرزن اومد تو و یه گوشه وایستاد .....

یه آقاي خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش عجله دارم .....

آقاي قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافههاش .....

همینجور که داشت کارشو میکرد رو به پیرزن کرد گفت: چی میخاي نننه ؟

پیرزن اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: همینو گُوشت بده ننه .....


بقیه در ادامه مطلب...نظر یادتون نره


برچسب‌ها: غذا, داستان, زیبا, ارزش
ادامه مطلب
[ پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 ] [ 12:4 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

انیشتن و راننده اش

انیشتین براي رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود

کمک می گرفت.

راننده وي نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در

میان شنوندگان حضور
داشت روزی...


بقیه در ادامه مطلب... نظر یادتون نره


برچسب‌ها: دانش, داستان, انیشتن, راننده
ادامه مطلب
[ پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 ] [ 11:56 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

راز زندگی

در افسانهها آمده، روزي که خداوند جهان را آفرید، فرشتگان مقرب را به بارگاه خود

فراخواند و از آنها

خواست تا براي پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند...


بقیه در ادامه مطلب...نظر یادتون نره


برچسب‌ها: تنهایی, دقت, رو نوشت زندگ, داستان
ادامه مطلب
[ پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 ] [ 11:50 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

پول

[ پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 ] [ 11:46 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

شمع فرشته

[ پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 ] [ 11:33 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

سنگ تراش

[ پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 ] [ 11:20 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

کفش های طلایی

[ پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 ] [ 10:44 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

یاد بگیر که...

http://upload7.ir/images/74254799235877648013.jpgشجاع باش حتی اگه قلبا شجاع نیستی به آن تظاهر کن هیچ کس تفاوتش را احساس نمیکند.


برچسب‌ها: شجاعت, نگارش, تنهایی
[ شنبه هشتم تیر 1392 ] [ 15:59 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

دقت کنیم که...

 در قرض دادن پول به دوستانمان مراقب باشیم نکند هر دوی انها را از دست بدهیم.


برچسب‌ها: تنهایی, دقت, رو نوشت زندگی
[ شنبه هشتم تیر 1392 ] [ 15:45 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

دل تنها برای دل تنگی نیست

       

به نام خدایی که خالق عشق است 
خدا قلب را آفرید و برای آن دو تپش قرار داد، تپش تن و تپش روح.
تپش تن، تپش قلب بود و تپش روح،
عشق، و این " دل " که مرکز خواستن است. این تمایل میان زمین و آسمان در نوسان است.
اگر به سوی شکم و شهوت گراید زمینی می شود و به سوی خرد و عقل، آسمانی، و علامت آسمانی بودن
عشق قداست است.
کدام عاشق در چشمان معشوق می تواند نگاه کند !؟ کدام ؟
چرا !؟
چون معشوق آسمانیست، سخت است نگاه در نگاه او...
زندگی با
عشق رنج است و بی عشق مرگ.
 اما رنج
عشق با امید وصال بسیار شیرین و گواراست. عشق را جز با رنج نفروشند.

خدایا! هدف عاشقی رسیدن به معشوق نیست، یاری ام کن دریابم هدف، عاشق پیشگیست نه رسیدن به معشوق.
معشوق بهانه است،
عشق هدف است.

 (دکتر میثاق)


برچسب‌ها: عشق, جدایی, هدف عشق, عشق واقعی
[ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 17:39 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

خدایا ما را راهنمایی کن!!!


[ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ 18:37 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

     


چه سخت است وصف کسی که معناگر عشق است! مصداق آدمیت!

همان کسی که می شنود حرفایی که قلبش را می سوزاند و می بیند دردهایی که امانش را می برد.

ولی خود را به نشنیدن میزند، به ندیدن تا پنهان کند زخمهایی را که به خاطر مهربانیش بر جای مانده

و پنهان کند، دردهایی را که به خاطر شاد کردن دلی، در سینه اش پنهان مانده!

 

آری! چه سخت است و چه ماجرای عجیبی  دارد، این " عشق! "

 


 (مهرداد حبیبی)

 

 

[ جمعه بیست و سوم فروردین 1392 ] [ 22:11 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

راه که میروی ،

عقب می مانم نه برای اینکه نخواهم با تو همقدم باشم ،

 میخواهم پا جای پایت بگذارم و مواظبت باشم ، 

میخواهم ردپایت را هیچ خیابانی در آغوش نکشد …

تو فقط برای منی !







[ جمعه دوم فروردین 1392 ] [ 21:6 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]



                

پسر، دختر را در یک مهمانی ملاقات کرد.
خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه پسر کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد …
آخر مهمانی، دختر را به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش را قبول کرد.
در یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از آن بود که چیزی بگوید، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…” .
یکدفعه پسر پیش خدمت را صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی.
 حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، یاد زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برای والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هایش سرازیر شد. دختر شدیداً تحت تاثیر قرار گرفت، یک احساس واقعی از ته قلبش، مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خانواده اش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. آنها ادامه دادند به قرار گذاشتن.
 دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه برایش درست کند یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دانست که با اینکار لذت می برد.
بعد از چهل سال مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم: " قهوه نمکی". یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک.
 برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم. ”

اشک هایش کل نامه را خیس کرد. یک روز، یه نفر از او پرسید، ” مزه قهوه نمکی چطور است؟ اون جواب داد “خیلی شیرین” !

[ جمعه دوم فروردین 1392 ] [ 18:38 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]

توله سگ


مغازه ‌داری روی شیشه مغازه ‌اش اطلاعیه‌ ای به این مضمون نصب كرده بود؛
"توله ‌های فروشی".نصب این اطلاعیه ‌ها بهترین روش برای جلب مشتری، بخصوص مشتریان نوجوان است، به همین خاطر خیلی بعید بنظر نمی ‌رسید وقتی پسركی در زیر همین اطلاعیه هویدا شد و بعد از چند لحظه مكث وارد مغازه شد و پرسید :
"قیمت توله‌ها چنده؟"
مغازه دار پاسخ داد: "هر جا كه بری قیمتشون از ٣٠ تا ٥٠ دلاره".
پسرک دست در جیبش كرد و مقداری پول خرد بیرون آورد و گفت: من ٢ دلار و ٣٧ دارم، می‌توانم یه نگاهی به توله‌ ها بیندازم؟
صاحب مغازه پس از لبخندی سوت زد، با صدای سوت، یك سگ ماده با پنج توله  فسقلی‌اش كه بیشتر شبیه توپ‌های پشمی كوچولو بودند، پشت سر هم از لانه شان بیرون آمدند و توی مغازه براه افتادند. یكی از توله ‌ها به طور محسوسی می ‌لنگید و از بقیه توله ‌ها عقب می‌افتاد. پسر كوچولو بلافاصله به آن  توله لنگ كه عقب مانده بود اشاره كرد و پرسید:
" اون توله‌هه چشه؟"
صاحب مغازه توضیح داد كه دامپزشك بعد از معاینه اظهار كرده كه آن توله  فاقد حفره مفصل ران است و به همین خاطر تا آخر عمر خواهد لنگید. پسر كوچولو هیجان زده گفت:
" من همون توله رو می ‌خرم".
صاحب مغازه پاسخ داد: "نه، بهتره كه اونو انتخاب نكنی. تازه اگر واقعاً اونو می ‌خوای، حاضرم كه همین جوری بدمش به تو".
پسر كوچولو با شنیدن این حرف منقلب شد. او مستقیم به چشمان مغازه دار نگریست و در حالی كه با تكان دادن انگشت سبابه روی حرفش تاكید می‌كرد گفت:
" من نمی ‌خوام كه شما اونو همین جوری به من بدید. اون توله‌هه به همان اندازه توله‌ های دیگه ارزش داره و من كل قیمتشو به شما پرداخت خواهم كرد.
در واقع، ٢ دلار و ٣٧ سنت شو همین الان نقدی میدم و بقیه شو هر ماه پنجاه سنت، تا این كه كل قیمتشو پرداخت كنم".
مغازه دار بلافاصله گفت: "شما بهتره این توله رو نخرید، چون اون هیچوقت قادر به دویدن و پریدن و بازی كردن با شما نخواهد بود".
پسرك با شنیدن این حرف خم شد، با دو دستش لبه شلوارش را گرفت و آن را بالا  كشید. پای چپش را كه بدجوری پیچ خورده بود و به وسیله تسمه‌ ای فلزی محكم نگهداشته شده بود، به مغازه دار نشان داد و در حالی كه به او می‌نگریست، به نرمی گفت:
" می بینید، من خودم هم نمی‌توانم خوب بدوم، این توله هم به كسی نیاز داره كه وضع و حالشو خوب درك كنه.

[ جمعه دوم فروردین 1392 ] [ 18:22 ] [ میلاد 0098 ]
[ ]